Kurdistan Democratic Party
KDP-IRAN
Kurdistanukurd
وبسایت مرکزی حزب دمکرات کردستان
جمعە ۲۶ مهر ۱۳۹۸ | 18/10/2019 | ساعت:

منظومه‌‌ کورها

02/06/2019 | 23:52:36
+A
-A
زينال جبارزاده‌/ برگردان از آذری: د. کامران امين‌آوە

ترجمه‌‌ این منظومه‌‌ به‌ خاطرە تابناک  ٥٩  نوجوان و جوان بیگناە کرد مهابادی تقدیم میگردد که‌ در ١٢ خرداد ماە ١٣٦٢ بطور دستجمعی توسط نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی ایران اعدام شدند.

 

 

 

بهار

با بوی عطرآگینش آمده است

بهارغنچه ها و گل های رنگارنگ.

گویی

ویتنامی ها بهار را نمی بیینند !

 

دشت های ویتنام

سرشار از لاله‌ های سرخ

و خلقش

غرق ناله‌ هاست.

از آسمان آتش می بارد

و از زمین

خون سرخ فوران می کند.

 

به شهرهایش که نگاه می کنی

شعله‌ های بلند آتش را می بینی

یاغیان ویتنام

می خواهند کشور را بگیرند.

………….

دشمن خیال می کند

ویتنام زانو خواهد زد

ویتنام شکست خواهد خورد

اما

بانگ اعتراض بلند می شود

با ویران شدن شهر و ده

با کشته شدن هزاران انسان

ویتنام قدرت می گیرد

ویتنام

نیروی بیشتری پیدا می کند.

…………

در دشت ها و دره ها

جلودشمن را گرفته،

می گوید:

یکایک سنگ های من

قلعه های وطنم است،

خلقم

از قاتلانش

انتقام خواهد گرفت.

……….

به آن سو بنگر

پنج بچه

دست در دست هم

با دشواری بسیار می آیند.

بچه ها در راه

نه آب می شناسند

نه نان و نه سنگ

آنها

دست در دست هم

بسوی ده می آیند

گویی یک تنند.

ده همچو دخمه‌ ای است

که انسانی در آن نمانده

وتنها خانه ای که مانده

به خاک نشسته.

…………….

سرباز دشمن

با دوربین به آن دورها نگاه می کند

و به همراهان خود می گوید:

آنجا را بنگرید

پارتیزانها می‌آیند

پنج نفرند

دست در دست هم می‌آیند.

 

دوستش سخنان او را قطع می کند:

  • با اینکه آدم بزرگی هستی

کله‌ ات کار نمی کند!

آخر

برای هجوم و شبیخون

پارتیزانها چنین خواهند آمد؟

  • میدانم

اما دلم گواه خوبی

ازآمدن اینها نمی دهد

اسلحه را بردار وآنها را درو کن!

  • هنوز زود است

آنها را زنده خواهیم گرفت

اینها پارتیزان نیستند

باورکن!

  • پس کی هستند؟
  • نگاه کن

آنهایی که می آیند

بچه اند، بچه

زود باش

سر راهشان برو و آنها را بگیر

دست هایشان را به هم ببند

خبرهای خوبی را

می توانند به ما بدهند.

……………..

بچه ها دست در دست هم می آیند.

 

سربازها

آرام به سوی بچه ها می روند

…………….

 

سر راه بچه ها

پر از سنگ های تیز و برنده است

اگر آنها بیفتند؟

در اطراف خود چیزی را تشخیص نخواهند داد،

بچه‌ها

آرام

دست در دست هم

می آیند، می آیند …

  • ایست !

بی حرکت

بایستید

بچه‌ها

با شنیدن صدای سرباز یکه می خورند

سرباز:

  • چرا عمدا اینجا آمدید؟

کی هستید ؟

اینجا چکار دارید؟

جلو بیایید .

یکی از بچه‌ها :

  • ببینید

ما پنج  نفرکوریم

باور کنید آقا …

  • کلک نزنید

زود باشید ،جواب بدهید

سلاح دارید؟

 

  • پیش آدم کور

سلاح چکار می کند؟

  • کور نگو !

شما شیطان و مرکز شرید.

خاک و سنگ وطن تان

آشیان

جغدهایی است

که خرابها را دوست دارند

باران هایتان

ابرهایتان هم

با ما دشمنند .

خوب میدانم پارتیزان چیست!

کوری تان یقینا بهانه ای است.

  • باورکنید آقا

ما کوریم

برای ما

همه‌ جا سیاه است

و ظلمت و تاریکی!

می‌گویند

گل هست و غنچه‌های رنگارنگ

اما

ما نمیدانیم گل چگونه است

می گویند خورشید،

ستاره های نورانی و ماه وجود دارد

می گویند

دریا و رودخانه

کوه و دره وجود دارد

می گویند

سیاه و سفید وجود دارد

باور کنید

ما خبری ازبودن آنها نداریم

ما

کورهای مادرزادیم

باورکنید آقا!

سرباز :

  • دروغ است!

شما هر کدام مار بینایی هستید

اگر حرفتان را باور کنم

ما را نیش خواهید زد

و

انتقام خواهید گرفت

رنگتان زرد است و

چشم تان تنگ

اما

همه‌ تان چون غاز هوشیارید.

اگر حرف تان را باور کنم

اگر فریب شما را بخورم

حیله‌ تان

برای من گران تمام خواهد شد !

باور نمی کنم

کور نیستید .

 

  • ما کور مادر زادیم

باور کنید

باور نمی کنید ….

پس ما را امتحان کنید…

با شنیدن این سخن سرباز دشمن خوشحال شد

  • شما را امتحان می کنم

الساعه

همین آلان

سرباز با خود می اندیشد

در صد قدمی ما دره عمیقی است

هرکسی پایین آن را نگاه کند

چشمانش سیاهی خواهی رفت

قدمت آن را کسی نمی داند

ته آن را تا حال کسی ندیده …

سرباز راضی از فکر خود با غضب و کینه فراوان

نگاهی به بچه ها می کند

  • فعلا یکی از شما حاضر شوید

کورها با هم فریاد می کشند

من ، من ……

سرباز دشمن به یکی از بچه ها نزدیک شد

دست او را گرفته ، به سوی خود کشید

بسوی دره اشاره کرد و گفت :

  • تنها راه چاره همین است

پیشاروی من صاف و هموار است

در این مسیر باید بروی

در مقابل تو

نه کوه است ، نه دره

…………..

با رفتن ز این راه معلوم خواهد شد

کور از امتحانش چگونه بیرون خواهد آمد ؟

سرباز نگاهی به کورها کرد

آنها متوجه چیزی نبودند !

دستش را بسوی دره دراز کرد و امر کرد:

  • یالا برو

نگاه کن

بچه از زمین کنده شد .

« پیش رویم دره است

و پرتگاه

پشت سرم

دشمن آن چهار نفر را محاکمه‌ خواهد کرد !

 

پیش رویم

سرزمین و فردای خلقم است

پشت سرم

خلقم با هزار و یک رنج و عذاب

با فریاد و آه.

 

پیش رویم

ویتنام سرخ است،

وشاد و خندان

پشت سرم…

دشمن ….

 

بچه کور

قدمی دیگر برداشت

پایش به زمین نرسید

و چون سنگی بداخل دره افتاد.

پس از آن

سلسله‌ ی یادها

گذر کردند!

… چهار بچه آرام و ساکت ایستاده اند.

…………..

سرباز دشمن:

  • پس اینطور

شما کورید!

دست بدست هم بدهید

دنبال من بیایید،

تا وضعتان مشخص شود،

اینجا خواهید ماند.

…………..

سرباز بچه ها را بسوی دخمه‌ برد

دخمه‌ ای که چهار سوی آن با میله‌ های آهنین احاطه شده بود،

این دخمه‌ پایگاه دشمن شده بود

سربازها در حال قدم زدن هستند

یک دو، یک دو

و به پرندگان در حال پرواز می اندیشند.

…………..

بچه ها را به صف کشیده، آنها را می گردند،

نزد یکی از بچه ها نی لبکی می یابند.

بازرس:

  • تو این نی لبک را برای چی می خواهی؟
  • بعضی وقتها ،

هنگام دلتنگی، نی لبک را بدست گرفته،

آنرا به صدا در می آورم.

بازرس فریاد می زند :

  • این هم شاید حیله‌ ای است!
  • مگر آقا نمیدانید نی لبک چیست؟

نه باروت داره، نه گلوله‌

تنها صدای غم انگیزی دارد.

بازرس دستور بردن آنها را  داد.

باز کورها دست به دست هم دادند.

آنها را به اتاقی کوچک و تنگ و باریک بردند

که در آن نمی شد به راست یا چپ چرخید.

از دیوار های اتاق

آب می چکد

نمش را ببین!

…………….

…. صدایی از بیرون به گوش می رسد

کورها

از ترس از جا برمی خیزند،

منتظرند ، ببینند چه اتفاقی خواهد افتاد!

چه چیزی؟

ترس تمام اندام کورها را در بر می گیرد…

صدای رفت و آمد نزدیکتر می شود

آیا آنها را به گلوله‌ خواهند بست؟

آیا آنها را شکنجه خواهند داد؟

از اتاق مجاور صدایی به گوش می رسد:

  • …. امروز به کورها خوب برسید

فردا، سپیده صبح

حمله‌ خواهیم کرد

این ها را جلو قرار خواهیم داد

پارتیزان ها

با دیدن کورها تیراندازی نخواهند کرد،

وقتی که فاصله‌ تان با آنها کم شد

حمله‌ کنید

آنها را مثل علف درو کنید.

موقع جنگ

با مهارت می توان هر شهر و دهی را گرفت

بدون مهارت

بدون حیله‌ و تدبیر

بدون کمک ارتش

با یک فوج انسان هم نمی توان کاری کرد .

 

یکی از آنان گفت :

  • حرف شما درست است

حالا بیایید شراب بنوشیم و سرمست شویم

 

  • جنگ را فقط با حیله‌ وتدبیر می توان برد.

فقط با حیله‌ و تدبیر

…………..

شب فرا رسید

هوا تاریک و

مجلس دشمن گرمتر شد.

افسر دشمن :

  • دست بزنید

من می رقصم , شما حال کنید

فردا جنگ و نزاع در پیش داریم

پس امروز خوش باشید

ویتنام

مال ما ، مال ما خواهد شد!

ویتنامی ها

پای ما را خواهند بوسید

ما ویتنام را مثل گل خواهیم کرد،

دوستان

دست بزنید

من می رقصم، شما کیف کنید .

………..

افسر پس از مدتی کمی آرام گرفت

گویی به چیزی می اندیشید

ناگاه با صدایی بلند گفت :

  • بس است ، ساکت

به اتاق مجاور گوش دهید …

مواظب باشید

کورها فرار نکنند ،ها …

چنین فرصتی بار دیگر دست نخواهد داد.

……………………

رهبر پانزده ساله‌ بچه ها:

  • آماده شوید!

گاوان کوچولو :

  • فعلا زود است
  • آمریکایی ها هنوز بیدارند.

تخین :

  • شروع کن, شروع

آنها خوابند ، باور کن،

راستی بگو ببینم

در خانه شما مار زیادی وجو دارد؟

  • از بهار گذشته

9 مارمانده است!

– پس آمریکایی‌ها

برای پذیرایی مهمان هایشان

فعلا ماندنی هستند ،ماندنی.

  • شروع کن ببینم

حالا باید مارها بیایند.

  • اگر آمریکایی ها بخوابند

می توان کاررا شروع کرد.

گاوان :

  • بیایید چند نکته ای را برایتان روشن کنم

تا به بخوبی خوب با خانه آشنا شوید.

از اتاق مجاور

بسوی حیاط پله‌‌ای هست

زیر آن پر از مار است

بعضی از آنها

با دیدن بیگانه

پشت بام می رونند

و از آنجا بسوی او هجوم می آورند.

حالا منتظرند

خبر بدهم چه کسانی آنجا خواهند آمد

اگر نی لبک را یواش بزنم , مارها نخواهند آمد

چون آن را نشان خبر بدی می دانند

اما اگر آن را با صدای بلند بزنم

مارها خواهند آمد

مارها به کمک ما خواهند آمد.

  • گاوان خوب است

که خانه شما سالم مانده

و دشمن در آن پایگاه ساخته است …

  • اگر مارها نباشند

سپیده صبح

باید به حال و وضع مهمانهای آمریکایی

نگاه کرد.

گاوان کوچولو بی درنگ نی لبک را برداشت

و آن را به صدا در آورد.

گویی نی لبک او زبان گرفته ، می گفت:

برخیزید مارها

به دشمن حمله‌ کنید,

حمله‌

………………..

بچه ها

آرام و ساکت ایستاده اند

یکی از آنها که با دقت گوش می داد، گفت:

  • مارها هستند

دارند از پشت بام پایین می آیند!

بچه‌ها

شا د و خوشحال همدیگر را در آغوش گرفتند،

گاوان نی لبک را با صدای بلندتر می زد.

مارها به پایین دیوار رسیدند.

…………………

سپیده صبح

بچه ها شاد و خندان

بیرون آمدند

و سلاح های موجود در اتاق مجاور را جمع کردند.

اجساد یانکی ها

همچون واگن های بهم پیوسته قطار

به صف کشیده شده بود.

سلاح برای بیش از صد نفر نیز کافی بود.

……..

آزادگان ویتنام

مغرور و جسور

با گفتن “کوریم”

نعل وارونه زدند.

…………………

شهرت بچه ها به تمام شهرها و ده ها رسید

نام آنان سر زبان ها افتاد.

یاد آنها

نام آنها

در قلب مردم جاودان ماند.